آنسوی اقیانوسها

 

یه چیزی گلوم را به شدت فشار می ده و منتظره تا توی یکی از اون لحظه های پر تب و تاب ، پرت بشه بیرون

چیزی که نمی دونم نظفه اش کی بسته شد.... شاید پانزدهم یکی از ماه های همین حوالی بود

شاید هم اون دره سنگی

نه ... یادم اومد !

نه اینجا بود ... نه اونجا ... هنگام یک توقف غیر منتظره اتفاق افتاد ... وسط اقیانوسها

اصلا مگه مهمه کی بود و کجا اتفاق افتاد؟

مهم اینه که هست .... همیشه بوده .....

ولی نمی تونه بیاد بیرون

اصلا خیلی از حرفها بهتره گفته نشن

نگفتنشون فقط وقفه های زندگی ات را روی هم تلنبار می کنه

چقدر دلم می خواست چند قدم نزدیکتر بودی

یه چیزی ته گلوم تیر می کشه

می دونم بالاخره یه روز ، در یه لحظه شورانگیز  ؛ کاسه صبرش لبریز می شه

 

   + سارا ; ۱:٥۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٩ دی ،۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

اندازه تمام ستاره های درخشانی که در دایره چشمانت می رقصند و شیطنت وار چشمک می زنند عاشقم کن

   + سارا ; ۸:٥٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٩ دی ،۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

صبح یک روز جمعه ... بن بست دوم / چند قدم نرسیده به نق زدنهای من و سکوت کردنهای تو!

همان جا / با من قرار بگذار

تا بی قراری هایم را در نوازشی خلاصه کنم و برایت از روزهایی بگویم که از امروز  کش دار تر و ملال آورترند

و از لحظه هایی بگویمت که سلانه سلانه به سراغمان می آیند

همان لحظه هایی که همیشه در کمین هستند تا با بوسه ای تب دار تر از اولین بوسه غافل گیرمان کنند

   + سارا ; ۸:۳٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ آذر ،۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

اشتیاقت را تا آخرین قطره می بلعم و آبستن می شوم از شوریدگی سالهای دور 

که امروز در بی تابی ِ هم آغوشی هایمان بی قراری می کتد

انگشتانم را که در پیچ و تاب موهایت سُر می دهم

 به اندازه تمام ثانیه های با هم نبودن ، عاشقت می شوم

   + سارا ; ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ آبان ،۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

عشق ورزیهایت را که از دور تماشا می کنم ، دلم از آن سوی اقیانوسها تا آخرین طبقه ساختمان خیابان سوم برایت تنگ می شود

و برای دل تنگی ام هیچ چاره نیست

شاید بهتر باشد احساساتم را در بقچه ای بپیچم و بگذارم توی گنجه خاک بخورد

وسوسه هایم را اما ، توی پیش دستی مورد علاقه ام می چینم و می گذارم روی میز

برای وقتی که آمدی

همان موقع که لبانم را به نرمای لبانت بسپارم و هزاران هزار چراغ زنبوری توی دلم گر بگیرند.

   + سارا ; ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ آبان ،۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

برای تو می نویسم که انگار کیلومترها از وسوسه های من دوری

و از همان دورها ؛ نگاهت را چنان بی تابانه روی اشتیاق من می پاشی که دستانم می تپند و فلبم عرق می کند


یک بهانه ساده کوچک می خواهم که نه تو می دانی کجا پیدایش کنی و نه من سراغی از آن دارم

فقط می دانم که اگر این ثانیه های کش دار را تاب آورم

جایی ، فرای با هم بودنهای امروز ؛ به تو می رسم و چیزی را که می دانم از زمانهای دوردست می دانسته ای ، برایت زمزمه می کنم

   + سارا ; ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ آبان ،۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

مست می کنی ام و کرده ام مست نه از طعم گس شراب که از بوسه هایی که بر گودی گردنم ذوب می شوند و روی پستی بلندی های بدنم تاب می خورند و بالاو پایین می روند و قلبم را قلقلک می دهند و پاهایم را بغل می کنند و می ریزند پایین 

گاه دوست دارم به مژه هایت آویزان شوم و روی پلکهایت قدم بزنم و لبهایت را در شعری بسرایم و دستانت را آنقدر بالا ببرم و پایین بیاورم و  فشار دهم که هاله ای از عشق و هوس را در نگاهت ببینم و دیوانه وار بین حقیقت و خیال دست و پا بزنم و پیچ و تاب بخورم و از التهاب بودنت گر بگیرم و فواره شوم تا آسمان......

صورتم را در همان لحظه ای که دوست داری قاب می گیرم ...می پیچم و یک روز که مثل دیروز است و شبیه امروز نیست بهت هدیه می دهم

   + سارا ; ٥:٢۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ مهر ،۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

جایی در لا به لای آشفتگی های درونم پیدایت می کنم

چشمانم را می بندم و باز می کنم

باز می کنم و می بندم

چندین جفت چشم را دور می زنم

از دو سه تا گیلاس شراب می گذرم

کنارت می نشینم و برهنگی تنم را به گداختگی لبانت می سپارم

   + سارا ; ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ مهر ،۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

خاطره به صد سوی حافظه ام تجاوز می کند و باکره گی عشق ورزیدنهایم را به تاراج می برد

یادت می آید؟

دو قدم مانده به رفتن 

وقتی دل تنگی هایم داشت سر باز می کرد 

برگشتم

انگار خواب می دیدم 

چشمانم هنوز از اشک می سوخت

دم دمای صبح  

تلق تلوق اتوبوس روی جاده 

دلم می خواست بدونم به چی فکر می کنی ولی نمی دیدمت ‍... پشتم بهت بود

هیچ وقت ازت نپرسیدم چه احساسی داشتی

دستم را که گرفتی

صدها هزار پروانه توی دلم رها شدند

وقتی نگاهت کردم دیگه اون آدم قبلی نبودی

عاشقت شده بودم

   + سارا ; ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ شهریور ،۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

یک 

دو

سه

چهار

قدمهای من... نفسهای تو.....ناگفته های من....دل مشغولی های تو

چشمانم را می بندم و سراپا گوش می شوم برای تو ....برای تو که حرفهایت از جنس من است....

حرف نمی زنی

سکوت سرشار از حرفهای ناگفته است و تو هنوز هم همچون تصویری از عشق در آینه زنگار گرفته دل تنگی های من طنین می اندازی

   + سارا ; ٥:٥٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳٩٠
comment نظرات ()
← صفحه بعد